بصیرت
والسلام علیکم
جوانی خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت:« ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟» مرد که توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتس فشان از جا در رفت و میان بازر و جمیعت، یقه جوان را گرفت و و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود او را به دیوار کوفت و فریاد زد:« مرتیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمکی کشی؟»
جوان اما؛ خیلی آرام، بدونه اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، همان طور مودبانه و متین ادامه داد :« خیلی عذر می خواهم فکر نمی کردم این همه غیرتی و عصبی بشین، دیدم به خاطر وضع ظاهری خامومتون دارن بدونه اجازه نگاه می کنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم.. حالا هم یقمو ول کن، از خیرش گذشتیم!»
مرد خشکش زد... همان طور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را بر انداز کرد.
چند روز بعد از عملیات، یک بسیجی را دیدم که کاغذ و خودکار گرفته بود هر جا می رفت همراه خودش می برد....
از یکی پرسیدیم: چشه این بنده خدا؟
گفت: آر پی جی زن بوده.... توی عملیات قبلی آنقدر آر پی جی زده که دیگه نمی شنوه، باید براش بنویسی تا بفهمه!
گفتم" دکترجان، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه. این پنکه هم جواب نمی ده. ما صد ، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم، اگه یکیش رو بگذاریم این اتاق.... گفت:" اگه می شه برای همه سنگرا کولر بذارید بسم الله آخریش هم اتاق من."
خاطره ای از شهید مصطفی چمران