تو همانی که می اندیشی ............

بسم رب الشهدا و الصدیقین

کشیشی یک پسر نوجوان داشت و کم کم وقتش رسیده بود که فکری در مورد شغل آینده اش بکند. پسر هم مثل تقریبا بقیه هم سن و سالانش واقعا نمی دانست که چه چیزی از زندگی می خواهد و ظاهر این موضوع هم برایش خیلی اهمیت نداشت. یک روز که پسر به مدرسه رفته بود پدرش تصمیم گرفت آزمایشی برای او ترتیب دهد.

به اتاق پسرش رفت و سه چیز روی میز او گذاشت:

یک کتاب مقدس - یک سکه طلا - یک بطری مشروب.

کشیش پیش خود گفت:

«من پشت در پنهان می شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید که چه چیز را از روی میز بر می دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش می شود که این خیلی عالی است. اگر سکه را بردارد معنیش این است که دنبال کسب و کار می رود آن هم بد نیست. اما اگر بطری مشروب را بردارد یعنی آدم دائم الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جای شرم ساری دارد» مدتی نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت.

در خانه را باز کرد در حالی که سوت می زد کاپشن و کفشش را به طرفی پرت کرد و یک راست راهی اتاقش شد. کیف را روی تخت انداخت و در حالی که می خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روی میز افتاد. با کنجکاوی به میز نزدیک شد و آن ها را از نظر گذراند. کاری که نهایتا کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. و سکه طلا را داخل جیبش انداخت و بطری مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن نوشید....

کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیز لب گفت:

« خدای من!!!!!! چه فاجعه بزرگی!!!!!! پسرم سیاستمدار خواهد شد!!!!! » 

این هست احوال برخی از خواص و عام که به صورت یک داستان آوردم  بقیه ماجرا را به عهده خودتان می گذارم هرجور که خواستید به پایان برسانید!

اللهم صلی علی محمد و  آل محمد و عجل فرجهم و اهلک عدائهم اجمعین

چه بگویم از  قلب سیاهم!

بسم رب الشهدا و الصدیقین

توضیح: لای لای ای جبهه لرین یورقونی ای خسته جوانالار   خوش یاتن یاخشی یاتیبسز  یاخشی باش فکرین آتبسز   نقدر جسمدی جان نقدر جان دا توان وار هل یاداردا یادز وار   هل چیخماز یادمزدان  

«درد» داشتن !

 بسم رب الشهدا و الصدیقین

حضرت زهرا علیه السلام می فرماید:  اگر به آن چه تو را بدان امر نمودیم عمل کنی، و از آنچه نهی کردیم بازایستی، از شیعیان ما می باشی، و در غیر آن صورت از آنان شمرده نمی شوی.

بله، یکی از امر های این بزرگوار نموده اند بی تفاوت نبود به برادر ها ی دینی خود است. راحت بگویم «درد» داشتن، درد دیگران را احساس کردند. همان گونه حضرت علی(ع)، شب را گرسنه می خوابید، کفش وصله دار می پوشید، لباس کهنه می پوشید، و از آن می ترسید که نکند کسی در عراق و یمامه کسی گرسنه خوابیده باشند، من چگونه با شکم سیر بخوابم! امام علی درد دیگران داشت ! عاقلان را یک اشاره بس است!

علی نمونه انسان کامل است. و نیز دیگر امامان معصوم نیز این گونه برای این که همه ی آنها از نور واحد خلق شده اند. این بزرگواران چه چیزی را برای ما خواسته و چه چیزی را برای ما نهی کرده اند؟ مگر جزء آن نیست که انسان را به سعادت کامل و مقام لقاءالله می رساند. آن ها از ما «انسان» بودن را خواسته اند و نیز دوری کردن از «حیوان» بودن. انسان بودن مستلزم اطاعت از پیامبر و امامان معصوم بعد از آن، اطاعت از آن ها نیز مساوی اطاعت خداست ولی حیوان شدن و پس تر از حیوان شدن نیز مستلزم اطاعت بی چون و چرا از شهوات است روز و شب بخورد و بخوابد و به دیگران کاری نداشته باشد. به من چه در دنیای اسلام چه می گذرد! به من چه همسایه هایم گرسنه اند یانه ! به من چه و به من چه دیگر که اگر تمام آن ها در این نوشته بیاوریم جای نمی گیرد. چه چیزی باعث این کار در بین مسلمان ها شده است ؟ معلوم است رفاه زدگی و «درد» نداشتن ! چرا امام علی شب را گرسنه می خوابد و کفش وصله دار می پوشد و ...! برا ی همین امر که نگوید: به من چه! می خواهد به ما بفهماند که ای شیعیان من، ای کسانی که راه من را ادامه می دهید نمی گویم که مثل من باشید حداقل انتظار من از شما این است که خودتان را شبیه من کنید در همه کارهایتان.

چه خوب می شد از امروز ما این تصمیم را بگیریم که راه امام علی را خواهیم رفتد به سخنان آن ها گوش خواهیم داد و از این گرداب بلا که همه در آن شنا می کنند به سلامتی به ساحل امن آن ها برسیم! خداوندا ما را کسانی قرار بده که دل آقا امام زمان (عج) را با معصیت و گناهانمان به درد نیاوریم!

اللهم صلی علی محمد و  آل محمد و عجل فرجهم و اهلک عدائهم اجمعین

واگويه‌اي از درد دل فرزند مصطفاي شهيد با "آقا"

سلام آقاجون! من چارسالمه. من شما رو خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که امشب اومدی خونمون. فقط نمی دونم چرا بابا مصطفام هنوز نیومده. مامانم میگه بابات رفته یه مسافرت و شاید به این زودی ها نیاد. اما نمی دونم چرا وقتی این حرفو به من می زنه روشو از من برمی گردونه و شونه هاش تکون می خوره و بعد که من می رم تا از جلو صورتشو ببینم، چشماش خیلی قرمز شده و صورتش هم خیسه...
این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی دونم چرا نگاش یا به منه یا به قاب های رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا زنگ بزنه.
امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم.
بابا مصطفام با دو تا دستاش شونه هامو چسبید و صورتشو آورد دم گوشمو گفت: پسرم تو دیگه بزرگ شدی و مرد این خونه ای. باید به من قول بدی مثل یه مرد به مامانت کمک کنی. مامانتو اذیت نکنی. به حرفاش گوش بدی. بهش کمک کنی و نذاری یه وقتی از دست تو ناراحت بشه. منم گفتم بابا یه شرط داره و اون اینه که وقتی از مسافرت برگشتی اون ماشین پلیس چراغ دارو برام بخری.

تو این چند روزی که بابا مصطفام نیست دلم خیلی براش تنگ شده مخصوصا برا اون خنده هاش. اما عیبی نداره... من هم هر وقت دلم براش تنگ می شه مثل بابام میام لب تاقچه و به عکس شما نگاه می کنم.

آخه بابا مصطفام هر وقت خیلی خسته بود و ناراحت، می اومد کنار تاقچه و با شما صحبت می کرد. نزدیک شما که میومد لبهاش تکون می خورد. بعضی وقت ها هم که خیلی خسته بود شونه هاشم تکون می خورد. فکر کنم مامانم هم این روزها خیلی خسته است که مثل بابام شونه هاش تکون می خوره و چشماش قرمز می شه!

بابام با شما آهسته صحبت می کرد. من که چیزی از حرف های شما دو نفر سر در نمی آرم اما اینو می دونم بابا مصطفام هر وقت با شما صحبت می کرد تا خیلی روزای بعد خوشحال بود. اگه ده شب هم کار می کرد عین خیالش نبود.

فکرشو کن اگه بابام مسافرت نبود و امشب خونه بود و شما رو می دید دیگه چی می شد. از خوشحالی بال درمیاورد و دیگه هر چی من بهش می گفتم ، می گفت چشب پسرم ،چشب عزیزم. هر چی می خواستم برام می خرید. من یه ماشین پلیس می خام که دشمنا رو تعقیب کنم. اما بابام میگه بزار بزرگتر بشی اونوقت برات می خرم. 
اما... وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه! بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده. بابام میگه شما بوی بهشت میدی. بابام همیشه از بهشت میگه...یه وقت نکنه این دفعه که مسافرت رفته، رفته باشه بهشت...!