مادر عاشق

این چهار تا پسرم که شهید شدند،اصغرم چیز دیگری بود برای من هم کار پسر را می کرد، و هم کار دختر ها را، نمی گذاشت دست به سیاه و سفید بزنم، ظرف می شست، غذا می پخت. اگر نان نداشتیم، خودش خمیر می کرد>تنور روشن می کرد. خیلی کمک حالم بود. وقتی رفت به جبهه، همه می پرسیدند:« چطور دلت آمد بفرستیش؟» فقط به شان می گفتم:« آدم چیزی را که دوست داره، باید در راه دوست بده.»

برگرفته از کتاب مادران شهدا

خواهرم؛ چادرت!

بیمارستان از مجروحین پرشده بود. حال یکی خیلی بد بود. رگ هایش پاره پاره شده بود . خونریزی شدیدی داشت. وقتی دکتر این مجروح را دید به من گفت بیارمش اتاق عمل. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جا به جا کنم. مجروح که چند دقیقه بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می رم که تو چادرت را در نیاری. ما برا این چادر داریم میریم... چادرم در مشتش بود که شهید شد. از آن به بعد در سخت ترین و بدترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم.

راوی: خانم موسوی یکی از پرستاران دفاع مقدس