مادر عاشق
این چهار تا پسرم که شهید شدند،اصغرم چیز دیگری بود برای من هم کار پسر را می کرد، و هم کار دختر ها را، نمی گذاشت دست به سیاه و سفید بزنم، ظرف می شست، غذا می پخت. اگر نان نداشتیم، خودش خمیر می کرد>تنور روشن می کرد. خیلی کمک حالم بود. وقتی رفت به جبهه، همه می پرسیدند:« چطور دلت آمد بفرستیش؟» فقط به شان می گفتم:« آدم چیزی را که دوست داره، باید در راه دوست بده.»
برگرفته از کتاب مادران شهدا